سعدى

112

بوستان ( فارسى )

همه عمر ازينان چه ديدى خوشى * كه در آخرت نيز زحمت كشى اگر صالح آنجا به ديوار باغ * برآيد ، بگفتش بدرّم دماغ چو مرد اين سخن گفت و صالح شنيد * دگر بودن آنجا مصالح نديد دمى رفت تا چشمهء آفتاب * ز چشم خلايق فرو شست خواب 2365 دوان هر دو كسرا فرستاد و خواند * بهيبت نشست و بحرمت نشاند بر ايشان بباريد باران جود * فرو شستشان گرد ذلّ از وجود پس از رنج سرما و باران و سيل * نشستند با نامداران خيل گدايان بىجامه شب كرده روز * معطركنان جامه بر عودسوز يكى گفت ازينان ملك را نهان * كه اى حلقه در گوش حكمت ، جهان 2370 پسنديدگان در بزرگى رسند * ز ما بندگانت چه آمد پسند ؟ شهنشه ز شادى چو گل برشكفت * بخنديد در روى درويش و گفت من آن كس نيم كز غرور حشم * ز بيچارگان روى درهم كشم تو هم با من از سر بنه خوى زشت * كه نا « 1 » سازگارى كنى در بهشت من امروز كردم در صلح باز * تو فردا مكن در برويم فراز 2375 چنين راه اگر مقبلى پيش گير * شرف بايدت دست درويش گير بر از شاخ طوبى كسى برنداشت * كه امروز تخم ارادت نكاشت ارادت ندارى سعادت مجوى * بچوگان خدمت توان برد گوى ترا كى بود چون چراغ التهاب * كه از خود پرى همچو قنديل از آب وجودى دهد روشنايى بجمع * كه سوزيش در سينه باشد چو شمع حكايت 2380 يكى در نجوم اندكى دست داشت * ولى « 2 » از تكبر سرى مست داشت بر كوشيار آمد از راه دور * دلى پرارادت سرى پرغرور خردمند ازو ديده بردوختى * يكى حرف در وى نياموختى چو بىبهره عزم سفر كرد باز * به دو گفت داناى گردنفراز

--> ( 1 ) . تا . ( 2 ) . وليك .